حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

1000 روزگیت مبارک

سلام زندگی من می دونی چند روز از عمر نازنینت گذشته؟ ؟ می دونی که چند روزه پیش من و بابایی هستی؟؟؟ می دونی که چند روزه با فرشته های آسمونی خداحافظی کردی و اومدی تا با آدم زمینی ها زندگی کنی؟؟ ؟؟   ناز ناز مامانی تو امروز 1000 روزه شدی 1000 روزی که برام هر ثانیه اش اندازه یه دنیا ارزش داره 1000 روز با تو بودم به امید اینکه 1000 سال با تو باشم نفسم   ک وچولوی دوست داشتنی من 1000 روزگیت مبارک.   چهارشنبه 30 مهر 93 حدیثه سادات 1000 روزه شد     ببخشید دخترم عکسش اصلا خوب نشد خیلی عجله ای بود. بالای صفحه وبلاگت ن...
30 مهر 1393

عید غدیر93

      ای دل ز ولایت علی شادی کن  / احساس غرور و فخر و آزادی کن با دسته گلی پر از درود و صلوات  / از روز غدیر و شادی اش یادی کن   سلام سادات کوچولوی خونه ی ما عزیزم امسال عید غدیر مهمونای عزیزی داشتیم که شما هم خیلی دوسشون داری... عید امسال تاریخ  دوشنبه 21 مهر بود. آقا مجید و آقا مجتبی (پسر عمه و پسر عموی بابایی) با خانماشون از تهران اومدن قم خونه ی ما و قدم رو چشمای ما گذاشتن. و ما هم  عموسیدابوالفضل و زن عمو و سیدصادق هم دعوتشون کردیم.. خلاصه دخترم افتخاری بود که روز عید سادات چند تا سادات مهمون خونه ی ما باشن.   بیا حساب...
25 مهر 1393

روز پدر

    فدای مهربونیت ، فدای جوونیت که پای ما گذاشتی   فدای خستگیات ، فدای دلت ، نونت واسم حلاله   همین نان حلال که در دست داری    می ارزد به تمام سفره های رنگین حرامی که بعضی ها دارند   این روزها نان حلال درآوردن عرضه می خواهد که تو داری پدر   روزت مبارک پدر مهربانم.       یه مرد گاهی میشه تکیه گاهت ،گاهی سایه ی سرت ،   گاه انگیزه ی زندگیت   ممکنه بشه همه ی وجودت....   مگه میشه بدون مرد زندگی کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   مگه میشه پدر نداشت بدون عشق زندگی کر...
31 ارديبهشت 1393

روز مادر

    صدای خنده ی مادرم حتی غم هایم را هم می خنداند.     آغوش مادرت همواره گرم باشد تا همه بی کسی هایت را در آن ذوب کنی.       عشق یعنی مادر   صــــــبر یعنی زن   مـــهر یعنی دختر   نـــور یعنی خواهر   هر چه هستی عشق،صبر،مهر یا نور روزت مبارک.     سی و یکم فروردین ولادت حضرت زهرا روز زن و مادر بود. خدای خوبم از اینکه منو لایق مادر بودن دانستی سپاسگذارم.   پنجشنبه چهارم اردیبهشت مادرجون (مادرشوهرم) یک شب اومد خونه ی ما. &...
5 ارديبهشت 1393

بوی محرم

      ارباب صدای قدمت می آید هنگامه ی اوج ماتمت می آید ما در تب و تاب غم تو می سوزیم چند شب دگر محرمت می آید       ملوسک مامانی و بابایی   خیلی وقت بود که میخواستیم بریم اردکان و هر دفعه یه مشکلی پیش میومد که نمیرفتیم. دیگه با کلی برنامه ریزی قرار گذاشتیم که جمعه دهم آبان بریم که بازم نشد. شب رفتیم بیرون تا بابایی چندکار عقب افتاده داشت که میخواست انجام بده من و شما رفتیم تو ماشین نشستیم و بابایی داشت میومد که یهو چشمم به بابا افتاد که کف خیابون خوابیده از ترس داشتم سکته میکردم نمیدونستم باید چیکار کنم نفهمیدم چجوری رفتم پیشش. از شدت درد نمیتونست حرف بزن...
18 آبان 1392

عید غدیر

    دختر قشنگم نفس مامانی عیدت مبارک ساداتم       لباس عید بپوش و میان شهر قلبم بیا که عید بی تو فقط برگه ای ست در تقویم       دلم میخواهد تمام وجودم در دستان تو کودک 21 ماهه ام باشد که معنای کامل آرامش را دریابم. و تنها آنجاست که مکان امن عاشقانه های من است.     روز عید غدیر مصادف با دوم آبان عمو سیدابوالفضل اینا رو برای ناهار دعوت کردیم خونمون.     و شما خیلی خوشحال بودی چون باسیدصادق کلی بازی کردی. عمو اینا هم برات یه کادوی خوشگل آوردن. یه کتاب رنگ آمیزی که خیلی خوشت اومده بود. از صب...
6 آبان 1392

سالگرد ازدواج

  عزیزتر از جانم من در چشم تو کتاب زندگی را می خوانم و هر بار که مژه های تو به هم می خورد یک صفحه از این زندگی را برای من ورق می زند سالگرد یکی شدنمان مبارک     همسر مهربانم عاشقانه می پرستمت.   دختر ملوس و نازم من و بابایی اول مهر سال هشتاد و هشت با هم ازدواج کردیم   و حاصل ازدواجمون همچون دختر قشنگی و نازی مثل خودت شد.. امسال چهارمین سالگرد ازدواجمونه و به علت مریض من و بیشتر شما دوشب عقب انداختیم.     عزیزم آهنگ صدایت زیباترین آهنگ زندگیم نفس هایت تنها بهانه ی نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم هست ...
10 مهر 1392

روز دختر

جییییییگر طلا   اول از اومدنمون به قم بگم بعدش برم سر اصل مطلب. روز جمعه هشتم شهریور خونه نناجی رو تخلیه کردیم. دم ظهر خاله طاهره اومد گفت  ما به خاطر شما ناهار میاییم اینجا میخوریم. ما هم شدیم مهمون اونا. البته دایی اینا هم اومدن. ناهار جوجه خوردیم و بعداز ظهر رفتیم خونه مامان جون کارامون که تموم شد حرکت کردیم به سمت قم. یک ساعتی راه نرفته بودیم که ماشین شروع کرد به سروصدا کردن و دنده از کار افتاد خلاصه بگم که گیربکس ماشین سوخت و زنگ زدیم باباجون از اردکان اومد ماشینمون رو بکسل کرد و برگشتیم اردکان..   یه هفته معطل این تعمیرکار و اون تعمیرکار بودیم و آخرش هم چون بابایی بخاطر شروع شدن کلاساش...
20 شهريور 1392

ماه خدا

    گلکم چون ماه رمضان تو تابستان بود ما اردکان بودیم و برای بار اول امسال تابستون تو اردکان خونه جدا گرفتیم. یعنی رفتیم خونه نناجی.چون خالی بود و اثاث هم داشت. دیگه اجاره هم ندادیم. تو ماه رمضون هوا خیلی گرم بود و برای روزه دارا خیلی سخت. ولی من بخاطر اینکه شما هنوز شیر میخوری روزه نمی گرفتم. و اما بگم از مهمونیا.... شما که خیلی بهت خوش میگذشت. اولین مهمونی خونه عمو سیدمحمود بودیم بیست و سوم تیر یا به قمری میشه پنجم ماه رمضون. هشتم ماه ما مهمونی دادیم. انشاالله که به همه خوش گذشته باشه.     یازدهم ماه ما خونه خاله مریم دعوت بودیم.من از ظهر رفتم اونجا و شما بعد از اف...
10 مرداد 1392
1